drparand-rafat
این وبلاگ توسط فردی ناشناس نوشته شده است
drparand-rafat
حالا داستان از دیده اون بنده خدا!
تو خیابون داشته میومده و پیش خودش حساب کتاب میکنه میکنه تا بتونه سره برج کرایه خونهء لعنتیش رو که واسه لاف زنی احمقانش جولویه مادر زنش زده بوده پرداخت کنه! تو دلش داشته میگفته" آخه تو بچه درواز غار رو چی به مطهری!!!" که یهو میخوره به اون مرده با عصبانت بر میگرده ببینه کیه میفهمه هم کلاسی دوران مهد کودک یا دبیرستان!( بنده خدا بخاطره مشغله ذهنی قادر به تشخیص گروه سنی که با هم همکلاس بودن رو نمیده!) یادش میوفته اون بچه سوسوله کلاسشون بوده که تا بچه ها دست بهش میزدن جاشو خیس میکرده! یه نگاه به سر و وضعش میندازه تو دلش میگه بابا واسه خودش آدمی شده! تو دلش میگه" بابا حیف کت ۴۰۰ هزار تومنیشه! بذارم بره گناه داره یهو دیدی همینجا خیس کرد خودشو!" ..
بعد جفتشون بی تفاوت از کنار هم بدون هیچ حرفی رد میشن و جالبش اینه که هر دو فکر میکنن که به هم رحم کردن!
ولی ماجرا پسر بچه ای بود که از بر خورده اون دوتا، شاخه گل هایی رو که واسه فروش به میدون شهر آورده بود تا بفروشه و شب بتونه یه جایه خواب و یه لقمه غذا پیدا کنه ولی دیگه شاخه گلی درمیون نبود و افتاده بود روی زمین! اون دوتا مرد نفهمیدن که با گذستن با بی تفاوتی تنها سرمایه پسر بچه رو نابود کردن.
bye to hi